|
" دلگیر نیستم نه ! ولی می خواهم بگویم کوچه کوچه این دل خراب، سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل ! "
تو آنجا نشستی، با لبخندی بر لبانت، آنگونه که نظاره گرم هستی، بر خود می لرزم. آخر تو از دور دستها که نه،! نزدیک_ نزدیک بر من می نگری و من هنوز از تو دورم، خیلی دور. خوب می دانی چقدر دلتنگتم و خوب می دانم این تنها تقصیر من است که تنهایم...
کاش می شد دوباره دستانت را بگیرم و تا آن بالاها می آمدم و... اما نه، آنقدر از آنچه که گفته بودی دور گشته ام که دیگر در خواب هم نمی بینمت، تو هستی من توان دیدن ندارم.
خوب می دانی چه می گویم، دیگر رسوایی ام از حد گذشته است در پیشگاه آن نگاه معصومانه ات که روزگاری قبله گاه چشمانم بود و اکنون از روسیاهی سر به زیر افکنده ام و روی آن ندارم که خیره در چشمانت گردم و چون همیشه اشک ریزم.
باور کن دلم آنقدر تهی گشته از بودنت که دارم به خود می لرزم و آرام آرام در این سیاهی غوطه ور می شوم. کاش بودی و می دیدی که با خود چه کرده ام، چقدر اتاق تنهایی ام را بزرگ ساخته ام،... اما چه می گویم تو که هستی، من توان دیدن ندارم.
بگذار به یاد آن گذشته هایی که نمی دانم چگونه وچه زود گذشت، دوباره در پیشگاهت بنشینم و اشک ریزم شاید این اشکها به دادم برسند، نمی دانم شاید...! بارها گفته ام و باز می گویم؛ باران گناه زمین را می شوید و اشک گناه آدمی را، اما آنقدر روسیاهم که هراس آن دارم شاید دیگر این اشکها نیز توان شستنم را نداشته باشند، اما تو که مهربانی، تو که... اجازه می دهی یکبار دیگر بر خاک بنشینم و ضجه زنم؟! اجازه می دهی؟!
می بینی! دلم، دستم، حتی صدایم نیز، همه و همه می لرزند، هراس دارم، هراس دارم. بگذار یکبار دیگر آنگونه که می خواهم صدایت زنم و نامت را به فریاد کشم تا آرام گیرم...
یکبار دیگر می گویم؛ دلگیر نیستم نه، ولی کوچه کوچه این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست، عزیز دل...!
|