تبليغاتX
سکوت مه آلود
سکوت مه آلود

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست سکوت ملالها ، از راز ما سخن تواند گفت
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



 
دلتنگی


در زمانی که لحظات رنگ پاییز به خود می گیرند، و به هر سو می نگری جز اندوه سفر، جز غم هجران چیزی نیست، ناگزیر و دست خالی از هر چیز، در پناه یک قلم و کاغذ فرسوده ، با نوشتن آرام می گیرم.

و چه اندوه گرانی است این دلتنگی! و غمی با خود دارد سرشار، و چه خواب عجیبی است این اندوه، که حقیقت دارد. که به دلداری هم، نتوان آنرا از دل بزدود،

آنگاه که دلم می گیرد، بی آنکه خود بدانم سر از آرامشکده ام در میارم. آرامشکده ام شاید جای خوبی برای دیگران نباشد اما برا من یه آرامشکده هست.( آنجا جایی نیست جز خانه ابدی همه ما)

سکوت شب اونجا و قدم زدن میون اینهمه خاموش، آرام گریستنم، حس زمینی بودنم را از من می گیرد و در آسمان خیال بال پروازم می بخشد.

باز شب آدیینه دیگری از راه رسید و من دلتنگم.


جمعه 30 دی1390 توسط حنجره کبود



چیزی شبیه لرزش دلم برای تو

آمدم بگویمت....

دلواپس چه هستی؟!...

هنوز تا دلت بخواهد کوچه پر از مجنون است! و هنوز تا دلت بخواهد من تنهایم

هنوز صدای گامهای رفتنت توی گوشم طنین است و هر روز تکرار می شود.

دلواپس چیزی نباش...ببین هنوز هم تنهایی عادت من است.


چهارشنبه 14 دی1390 توسط حنجره کبود



درد دلم را که گوش می دهی هنوز ، نه!
 

" دلگیر نیستم نه ! ولی می خواهم بگویم کوچه کوچه این دل خراب، سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل ! "

تو آنجا نشستی، با لبخندی بر لبانت، آنگونه که نظاره گرم هستی، بر خود می لرزم. آخر تو از دور دستها که نه،! نزدیک_ نزدیک بر من می نگری و من هنوز از تو دورم، خیلی دور. خوب می دانی چقدر دلتنگتم و خوب می دانم این تنها تقصیر من است که تنهایم...

کاش می شد دوباره دستانت را بگیرم و تا آن بالاها می آمدم و... اما نه، آنقدر از آنچه که گفته بودی دور گشته ام که دیگر در خواب هم نمی بینمت، تو هستی من توان دیدن ندارم.

خوب می دانی چه می گویم، دیگر رسوایی ام از حد گذشته است در پیشگاه آن نگاه معصومانه ات که روزگاری قبله گاه چشمانم بود و اکنون از روسیاهی سر به زیر افکنده ام و روی آن ندارم که خیره در چشمانت گردم و چون همیشه اشک ریزم.

باور کن دلم آنقدر تهی گشته از بودنت که دارم به خود می لرزم و آرام آرام در این سیاهی غوطه ور می شوم. کاش بودی و می دیدی که با خود چه کرده ام، چقدر اتاق تنهایی ام را بزرگ ساخته ام،... اما چه می گویم تو که هستی، من توان دیدن ندارم.

بگذار به یاد آن گذشته هایی که نمی دانم چگونه وچه زود گذشت، دوباره در پیشگاهت بنشینم و اشک ریزم شاید این اشکها به دادم برسند، نمی دانم شاید...! بارها گفته ام و باز می گویم؛ باران گناه زمین را می شوید و اشک گناه آدمی را، اما آنقدر روسیاهم که هراس آن دارم شاید دیگر این اشکها نیز توان شستنم را نداشته باشند، اما تو که مهربانی، تو که... اجازه می دهی یکبار دیگر بر خاک بنشینم و ضجه زنم؟! اجازه می دهی؟!

می بینی! دلم، دستم، حتی صدایم نیز، همه و همه می لرزند، هراس دارم، هراس دارم. بگذار یکبار دیگر آنگونه که می خواهم صدایت زنم و نامت را به فریاد کشم تا آرام گیرم...

یکبار دیگر می گویم؛ دلگیر نیستم نه، ولی کوچه کوچه این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست، عزیز دل...!  


جمعه 31 اردیبهشت1389 توسط حنجره کبود



آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ