|

اینجا زیر باران به انتظار ایستاده ام، تا حس بی قرار دیگری در درون دلم تولد پذیرد تا توانم فریادی سردهم.
همیشه در آغاز کلام کم آورده ام و اینبار هم که می خواهم دست در قلم برم و چیزی بنگارم چون کبوتری شکسته بال از پرواز خیال وامانده ام.
از آن روز که پرده میان من و تو برافتاده شرم دارم، که آنگونه که می خواهم واژگان را در پیشگاهت به تعظیم وا دارم. به خدا شرم دارم و این شرم توان نوشتن را از این دل می گیرد. می ترسم، می ترسم دوباره به پریشانی متهم شوم، می ترسم که دوباره این واژگان خشتی شوند و دیواری بسازند میان من وتو... می ترسم و قلم رها می سازم. اما تمنای دل را چه کنم؟! چگونه رضایش دهم تا دست از قلم کشد؟!
بسیار به کلبه ات آمده ام وشرمسار بی هیچ رد پایی عبور کرده ام، تا مبادا دوباره این شکست سکوت گلی را پرپر سازد.
تو خودت خوب می دانی که این تندیس نامه خیالم، این برکه باران اندیشه ام، جز تو هیچ گوش شنوایی ندارد و هیچ تمنایی هم برای شنیدنش از سوی دیگری.اما اگر فریادی هست و دلنوشته ای، نه از پریشانی است، نه... به خدا تنها تسکینی است برای این دل دردمند، دل خوشی ای است از برای ماندن و بهانه ای است برای نفس کشیدن.
ببین هنوز دستانم می لرزند، هنوز دلهره از درون_ این دل گام برنداشته، اما پریشان نیستم، که اگر پریشانی باشد، تو خوب می دانی چگونه لیلا زده ام کنی و از خویشتنت برهانی ام.
اما دیگر این دل نوشته ها نه از جنس_ " عاشقانه ای به مینای مهتاب " است، نه!... که تعظیمی است در پیشگاه زلالی ات.
دیشب بعد از فرسنگها گذر زمان از اولین خواندنت، دریافتم که این تنها واژگان نیستند که مرا و تو را به هم پیوند می زنند، که حس مشترکی است، زنجیره ی این پیوند راهی است که تو درونش گام می نهی و من هنوز، کورمال کورمال می کاومش، تا بیابمش، رد گامهایت می گیرم تا شاید من نیز برسم، تا بال پروازم دهد، تا شاید لایق آن شوم که در برویم بگشاید، تا شاید لایق شوم و در سجده گاهش توانم سکوت بشکنم و بخوانمش.
می دانی!؟ هرگاه که فریاد قلمت به گوش این دل می رسد، چقدر می خوانمت؟! آنقدر این واژگان ردیف کرده ات را تکرار می کنم که ازبرم می شود، آنگاه چشم می بندم و با دیدگان بسته وشبنم زده دوباره می خوانمت؛ تا حس کنم آن لحظه ای را که تو در آن لحظه فریادشان سر دادی، تا درکش کنم این همه را، می خوانمت تا رد گامهایت گیرم و در آن حسی افتم که تو با شتاب سوی او می روی، بی هیچ لغزشی، بی هیچ اضطرابی و بی هیچ مکثی. تنها گام بر می داری و می گذری، و همه از این عبور زلالت مات و مبهوت می نگرندت.
نگو که دینی بر گردنم نیست، که اگر هنوز ایستاده ام، اگر هنوز کور سو نوری از فانوس دل بر می خیزد به همت پاکی و قداست واژگان توست. نگو که به تو وام دار نیستم، که اگر این دل هنوز توان باریدن دارد، آسمانش ازآن توست.
تو را به حرمت این باران اشکها، نگو که اینبار هم حرمت نگاه نداشته ام، ...
که دیگر خوب می دانم، " لیلای_لیلی " کجای این دل نشسته و " مینای مهتاب " کجا!!!؟
تو را به حرمت شکوه و قداست نام لیلای لیلی ات، اینبار هم نخواه که قلم بر زمین بگذارم و این اندیشه را خاکسپاری اش کنم، که با شنیدن دردواره هایم، شوری در دلم افکن تا بخوانم آن لیلای لیلی را آنگونه که آرزویش دارم، یاری ام ده تا در ره کوی یار قامی از سر کژی برندارم. بگذار حس کنم هنوز لایق شنیدن هستم.بگذار این بغض آرام آرام در این حنجره بشکند و اشکی شود از برای زدودن زنگار دلم.
تو را به حرمت این باران، که از ابتدای این گفتگو، بی هیچ درنگی بر سرم می ریزد، اینبار دیگر گونه بخوان؛ این برگریزان درخت اندیشه پاییزی ام را.....
در سحرگاهی دل انگیز
زیر باران
بعد_ دو رکعت نماز عشق
ساعت 6:25
|