تبليغاتX
سکوت مه آلود
سکوت مه آلود

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست سکوت ملالها ، از راز ما سخن تواند گفت


تعظیمی در برابر زلالی ات

 

زیر باران

 

اینجا زیر باران به انتظار ایستاده ام، تا حس بی قرار دیگری در درون دلم تولد پذیرد تا توانم فریادی سردهم.

همیشه در آغاز کلام کم آورده ام و اینبار هم که می خواهم دست در قلم برم و چیزی بنگارم چون کبوتری شکسته بال از پرواز خیال وامانده ام.

از آن روز که پرده میان من و تو برافتاده شرم دارم، که آنگونه که می خواهم واژگان را در پیشگاهت به تعظیم وا دارم. به خدا شرم دارم و این شرم توان نوشتن را از این دل می گیرد. می ترسم، می ترسم دوباره به پریشانی متهم شوم، می ترسم که دوباره این واژگان خشتی شوند و دیواری بسازند میان من وتو... می ترسم و قلم رها می سازم. اما تمنای دل را چه کنم؟! چگونه رضایش دهم تا دست از قلم کشد؟!

بسیار به کلبه ات آمده ام وشرمسار بی هیچ رد پایی عبور کرده ام، تا مبادا دوباره این شکست سکوت گلی را پرپر سازد.

تو خودت خوب می دانی که این تندیس نامه خیالم، این برکه باران اندیشه ام، جز تو هیچ گوش شنوایی ندارد و هیچ تمنایی هم برای شنیدنش از سوی دیگری.اما اگر فریادی هست و دلنوشته ای، نه از پریشانی است، نه... به خدا تنها تسکینی است برای این دل دردمند، دل خوشی ای است از برای ماندن و بهانه ای است برای نفس کشیدن.

ببین هنوز دستانم می لرزند، هنوز دلهره از درون_ این دل گام برنداشته، اما پریشان نیستم، که اگر پریشانی باشد، تو خوب می دانی چگونه لیلا زده ام کنی و از خویشتنت برهانی ام.

اما دیگر این دل نوشته ها نه از جنس_ " عاشقانه ای به مینای مهتاب " است، نه!... که تعظیمی است در پیشگاه زلالی ات.

دیشب بعد از فرسنگها گذر زمان از اولین خواندنت، دریافتم که این تنها واژگان نیستند که مرا و تو را به هم پیوند می زنند، که حس مشترکی است، زنجیره ی این پیوند راهی است که تو درونش گام می نهی و من هنوز، کورمال کورمال می کاومش، تا بیابمش، رد گامهایت می گیرم تا شاید من نیز برسم، تا بال پروازم دهد، تا شاید لایق آن شوم که در برویم بگشاید، تا شاید لایق شوم و در سجده گاهش توانم سکوت بشکنم و بخوانمش.

می دانی!؟ هرگاه که فریاد قلمت به گوش این دل می رسد، چقدر می خوانمت؟! آنقدر این واژگان ردیف کرده ات را تکرار می کنم که ازبرم می شود، آنگاه چشم می بندم و با دیدگان بسته وشبنم زده دوباره می خوانمت؛ تا حس کنم آن لحظه ای را که تو در آن لحظه فریادشان سر دادی، تا درکش کنم این همه را، می خوانمت تا رد گامهایت گیرم و در آن حسی افتم که تو با شتاب سوی او می روی، بی هیچ لغزشی، بی هیچ اضطرابی و بی هیچ مکثی. تنها گام بر می داری و می گذری، و همه از این عبور زلالت مات و مبهوت می نگرندت.

نگو که دینی بر گردنم نیست، که اگر هنوز ایستاده ام، اگر هنوز کور سو نوری از فانوس دل بر می خیزد به همت پاکی و قداست واژگان توست. نگو که به تو وام دار نیستم، که اگر این دل هنوز توان باریدن دارد، آسمانش ازآن توست.

تو را به حرمت این باران اشکها، نگو که اینبار هم حرمت نگاه نداشته ام، ...

که دیگر خوب می دانم، " لیلای_لیلی " کجای این دل نشسته و " مینای مهتاب " کجا!!!؟

تو را به حرمت  شکوه و قداست نام لیلای لیلی ات، اینبار هم نخواه که قلم بر زمین بگذارم و این اندیشه را خاکسپاری اش کنم، که با شنیدن دردواره هایم، شوری در دلم افکن تا بخوانم آن لیلای لیلی را آنگونه که آرزویش دارم، یاری ام ده تا در ره کوی یار قامی از سر کژی برندارم. بگذار حس کنم هنوز لایق شنیدن هستم.بگذار این بغض آرام آرام در این حنجره بشکند و اشکی شود از برای زدودن زنگار دلم.

تو را به حرمت این باران، که از ابتدای این گفتگو، بی هیچ درنگی بر سرم می ریزد، اینبار دیگر گونه بخوان؛ این برگریزان درخت اندیشه پاییزی ام را.....

 

                                                                          در سحرگاهی دل انگیز

                                                                                    زیر باران

                                                                        بعد_ دو رکعت نماز عشق

                                                                                 ساعت 6:25  

 

      

پنجشنبه 14 آبان1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

THE WORDS " I LOVE YOU "

 

THE  WORDS  " I  LOVE  YOU "

 

he said  " come  with  me  and  you  will see  the  light  that  shines  For  eternity "

و او گفت؛ " با من بیایید و خواهید دید آن نوری را که تا ابدیت می تابد "

 

Be  strong  and  learn  to  say  the  word  " I  Love  You "

قوی باشید و بیاموزید که بگویید " دوستت می دارم "

 

 

 


ادامه مطلب

جمعه 8 آبان1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

حرفهایی دارم با تو

 

به تو می گویم، زیرا که هیچگاه تک واژگان سوخته از بغض کبودم به گوشت نمی رسد، به تو می گویم زیرا که جز چشمان تو هیچ دیده ای را بروی خود گشاده نمی بینم، به تو می گویم زیرا که جز قاب عکست هیچ گوش شنوایی برای این دردواره هایم ندارم. به تو که خیلی زود از پیشم سفر کردی، به تو که در قفس تنگ و تار این دنیا تنهایم گذاشتی وپر گشودی، انگار دیگر طاقت زمینی بودنت نبود و آسمانی گشتی...

برای تو که دیریست حسرت دیدارت پرپرم می سازد، هرگاه خاطره عروجت یادم را چنگ می زند، حسرت سیر ندیدنت چشمانم را شبنم زده می کند و داغ این دل را تازه تر.

هنوز خاطره آن روز که وقتی در جاده گذرت به سر منزل عشق، سکوت کرده کوله بار سفر می بستی و به انتظار طلب یار بودی؛ پیش روی چشمانم پرده آویخته است. صدایت کردم، ضجه زدم، تا صدایم بشنوی و  تنهایم نگذاری، اما تو بی هیچ پاسخی  چشم بستی و عبورت را ترجیح دادی.

نگو که فریادم نشنیدی که آن روز شنواتر از هر روزت بودی و بیناتر از هر کس و هر دل. بگو؛ عشق لیلای لیلی، مجنونت کرده بود واز زمینی بودنت بیزار گشتی، چون دوستان کوله بار بستی تا از قطار رسیدن جا نمانی.

و اینک سالهاست تو رفتی و .. من در حسرت تنها یک لبخند تو هر روز به لبهای حک شده در قاب عکست، چشم می دوزم و سکوت چشمان مهربانت آتش بر جانم می زند.

می بینی چقدر بد شده ام؟!! می بینی چقدر تنها گشته ام؟! می بینی هر شب به امید یافتن آرامش، کوچه گرد این دیار غربت زده می شوم و هر صبح دست خالی و خجل در کنج کلبه تنهایی عزلت می گزینم؟!!

عطر پیرهنت، تنها شاهد زنده ایست که حس حضورت را در آغوشم زنده می کند، آخر بی آغوش تو... بیقرار_ بی قرارم. بی پناه_ بی پناهم.بگو امشب دستم می گیری و آغوشت را برای آرامشم وا می کنی. می خواهم سوی تو پر کشم، بگو که بال پروازم می دهی

ببین هنوز دارد باران می بارد،و چشمان من نیز، باران دارد به خاطر سنگ مزار من و عریانی خاک تن تو می بارد.و چشمهای من به خاطر روسیاهی خویش، و دلم هنوز به عشق پرواز سوی تو پرپر می زندو در آتش این عشق خاکستر می شود.

دیگر تا کی سکوت و دم نزدن، تا کی انتظار؟

تو را به زلالی این باران قسم، تو را به حرمت پاکی آسمان این شب،امشب رخصت دیدار یار را از لیلای لیلی ات، بر این خاکزده را بگیر که سخت پریشانم و بی قرار.

بگو چه کنم تا رخصت دیدارم بخشد؟!

دستهایم خالی..، نفسم سرد...، پاهایم خسته... و چشمانم بی فروغند.اما باز با یاد تو جانی دیگر می یابم، تا سحرگاه که از خواب کذایی بیرون آیم و دوباره چشمانی را که از پشت شیشه قاب عکست زل زده اند را ببوسم و روز دیگری آغاز کنم  و باز همچون درخت تنهای باغچه حیاط کوچکم سبز مانم و به انتظار نشینم.

 

 

سه شنبه 28 مهر1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

همین امشب بود که بر من گذشت...

 

یک اسیر، سالها توی کلبه تنهاییش نشسته بود و منتظراومدن کسی بود، منتظر یه قاصدک، منتظر یکی شبیه بارون ، شبیه نور، منتظر یه عابر، یه رهگذر ساده.

سالها توی این کلبه حقیرانه خویش نشسته بود، اما کسی سراغی ازش نمی گرفت، همه سالها فقط صدای باد و بارون همدم تنهایی هاش بود، فقط با صدای بارون آروم می شد و با صدای باد به خود می لرزید.

نصف شبها با یه کابوس وحشتناک بیدار می شد و می دید هیچ کی دورو برش نیست، همه جا سیاهی است و سیاهی، همه جا سکوت و انزوا.

تک و تنها همه سالها رو سر کرده بود و کسی سراغش و نمی گرفت.

یه لحظه، یه کسی شبیه بارون، از جنس نور، از جنس فرشته، یه کسی که شبیه_.... نمی دونم (هرچی که دوست دارین اسمش و بزارین) از کنار کلبه این اسیر میگذره و بهش سلام می کنه.

و این تنها، این خسته که عمری در سکوت و انزوا سر کرده، نمیدونه باید چکارکنه، نمی دونه چطوری باید قصه تنهایی هاش و بازگو کنه، شاید از شوق زیاد این فرشته رو ناراحت می کنه، شاید بغض هایی که تو گلوش سنگینی می کنه رو یه جور دیگه فریاد می زنه که این فرشته رو می رنجونه، اما هیچ وقت خواست قلبی اش این نبود.هیچ وقت...

 

چند روزی بود یه فرشته، می خواست حرفهام و بشنوه، می خواست درد دلام و گوش کنه، اون یه فرشته بود و هست، دلش مثل آسمون مهربون و مثل دریا زلال، یه فرشته که با حرفهاش آرومم می کرد. می خواست آروم بشم. یهویی نمی دونم چی شد، هنوزم باورش سخته برام. اسمم و پریشون گذاشت و رفت. برام درس سکوت و یاد داد و رفت. نه! من ازش دور شدم، آخه یکی که سالها همه حرفهاش، تو بغض کبودش دفن شدن نمی دونه چطوری باید فریاد بزنه.

 

 

امشب حال و هوای عجیبی داشتم، آروم آروم می گریستم، بی آنکه بدونم چرا؟!، چقدر؟!، چگونه؟!،  و برا چی؟!

اما به اندازه تمام شبهای دلتنگی ام، به اندازه تمام شبهای در سکوت نشسته ام، به اندازه تمام شبهای در انتظار مانده ام گریستم و سکوت محزونم را با گریه ای محزون تر و شکننده تر شکستم.

می خواستم آرام شوم. اما چگونه؟!....

آری آرامشکده ام. همانجا که دیر زمانی خوابگاه شبهای دلتنگی ام بود، یادم آمد.

آرام آرام، پای پیاده چون دیوانه ای گم کرده راه، سوی آرامشکده ام روان شدم.

آرام آرام، در سکوت، در این آرامش شب، در سیاهی شب گورستان قدم زدم، تا شاید بتوانم، آنچه را که در سینه ام سنگی می کند، همین جا، کنار هزارن خفته، با حضور این شاهدان خموش، به خاک بسپارمش.

زیر لب زمزمه می کنم آیه مرگ خویش را و آرام، مات و مبهوت می گذرم از میان هزاران خوابگاه ابدی، می گذرم تا برسم بر سر مزار خویش، بر سر گور سرد و خالی خویش، که گوش شنوای بغضهای یخ کرده ام هست.

جامه برمی کنم، آرام آرام می خزم در این خانه، و هرلحظه سکوتی هولناک سراپای وجودم را به زنجیر می کشد. رو به آسمان نظاره گر می شوم، ستاره ها نیز به خواب رفته اند. چشم می بندم و به انتظار می نشینم،.... شاید این دم، این نفس، سینه ام را برای همیشه ترک کند......

صدایی بیدارم می سازد، غرش آسمان است. نمی دانم چقدری است که در این گور سرد از سنگینی پلکهایم می گذرد. بر می خیزم، قطره ای گونه ام را نوازش می دهد و به یکباره خیس می شوم.

به خیالم این آسمان است که میگرید، هنوز گنگ هستم.آری این آسمان است که سرخگونه ریزریز می بارد. باران دارد گناه زمین را می شوید، گناه ما خاکیان را، و من هنوز بغض کرده... با خیالات خود درگیر.

یادم آمد من نیز برای تطهیر شدن باید اشک ریزم و زمین وزمانم را بشویم، تا آرام و سبکبال پر_ پرواز گیرم.

اشک در چشمانم حلقه می زند و بیقرار زیر لب زمزمه می کنم؛

" ای وای براسیری، کز یاد رفته باشد،

کز یاد رفته باشد،

در دام مانده باشد،

صیاد رفته باشد،

آواز تیشه امشب، از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین

فرهاد رفته باشد."

    

 

سه شنبه 7 مهر1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

طلوع

 

در پس یک شب اندوهناک

سایه ای در کنج قفس محزون تنهایی

ناله غربت خویش را سر می داد،

و به درد خود می گریید

تا دل آسمان آبی

از صدای فغان سایه

تا سحرگاه بارید

و به آخر خون دل خورد و

سرخگونه از پس ابر سیاه

بیرون آمد.

 

یکشنبه 5 مهر1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

 



و شما
ای گوشهایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،
پس از این جز سکوت ، سخنی نخواهم گفت
و شما
ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،
پس از این، جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم
پس از این مرا کم تر خواهید دید.


 

 

تعظیمی در برابر زلالی ات
THE WORDS " I LOVE YOU "
حرفهایی دارم با تو
همین امشب بود که بر من گذشت...
طلوع
عاشقانه ای به پیشگاه مینای مهتاب
بر خاک اوفتاده ام
پیام آور روسیاهی من
آگاهی
بازگشت

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

 

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
رویای فردا
من و هزارتوهای ذهنم
پراز خاطرات ترک خورده ایم
وسعت تنهايي
تندیس خیال
نگريستن،عشق،انتظار،مرگ
كتيبه شكسته
حرفهاي يه دختر غمگين
پاکت نامه
تنهاترین
گذرگاه شیشه ای
یاس پنج پر
از سمت راست حرکت کنین
مناجات نامه
خلوت من
هرانک
spotlight
●••حیاط خلوت قلبم●••

 

Dr. Ali Shariati
دیوان حافظ
لغت نامه دهخدا
وبلاگهای بروز شده