تبليغاتX
سکوت مه آلود
سکوت مه آلود

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست سکوت ملالها ، از راز ما سخن تواند گفت


من از بی تو بودن هراس دارم

 

 وای از روز بی تو بودن...

 

در میان سطور اندیشه من، چیزی شبیه نجوا، ذهنم را به یغما می برد، نجوایی که انگار می کوشد تا یخ زاده شده در وجودم را ذوب کند، تمام هستی ام ، زیستنم، انگار در کالبدی تهی از بودن یخ بسته است.

من از بی تو بودن هراس دارم، لحظه هایی که قلبم، در بی تو بودن، نت واپس زده زندگی را می سازد، آهنگی ناموزون برای سرود زندگی ام می نوازد. اما این را خوب می دانم که نام تو قافیه تمام شعرهای نسروده لحظه های من است.

آنگاه که از دلم سفر می کنی، انگار به پایم سنگی را می بندند؛ از آسمان پرواز جا می مانم و در قعر دره سکون، سقوط می کنم، و سقوط یعنی دلواپسی، سقوط یعنی لغزش، سقوط یعنی تباهی، سقوط یعنی ظلمت، سقوط یعنی...

آیا فریاد من به گوشت می رسد؟!! من اینک تو را می خوانم، با رویی که برای خواندنت تحفه ای جز شرمساری ندارد و اما می دانم که تو زلال تر از آنی که لبخند اشک آلودم را بی هیچ پاسخی به نظاره بنشینی، لایق نیستم، نه! خود خوب می دانم، اما دیگر ناامید از نشنیدن هم نیستم، می دانم که می شنوی، می دانم که می نگری، تنها بگو؛ تا به کی زیر باران اشک باید بخوانمت تا لایق حضور شوم، تا از بی تو بودن تطهیرم سازی، بگو زکات به تو رسیدن، چند هزار فرسخ، عریان دویدن در بیابان سکوت و انتظار هست؟!! بگو؛ تا کدامین شب! تا کدامین ستاره! تا کدامین سپیده! تا کدامین نور!...

می خواهم با تو باشم ، تاوانش هرچه باشد... باشد! مگر نه این است که شوق دیدار تو پایان هرچه خستگی راه بی پایان است! پس هراسی ندارم ، آنگاه که تو را دارم عزیز دل...

من از بی تو بودن هراس  دارم ، از بی تو بودن...

چهارشنبه 4 آذر1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

من آدم تاثیر گذاری هستم

 

آموزگاری تصمیم گرفت که از دانش آموزانش به شیوه جالبی قدردانی کند. او دانش آموزان را جلوی کلاس می آورد وچگونگی اثر گذاری آنها بر خودش را بازگو می کرد، آنگاه به سینه هریک از آنان روبانی آبی رنگ می زد که روی آن با حروف طلای نوشته شده بود:

« من آدم تاثیر گذاری هستم »

آموزگار به هر دانش آموز سه روبان اضافی داد و از آنها خواست مراسم قدردانی را گسترش دهند.

یکی از بچه ها به سراغ مدیر جوان شرکتی رفت و از او به خاطر کمکی که دربرنامه ریزی شغلی به وی کرده بود، قدردانی کرد و یکی از روبان های ابی را به پیراهنش زد و دو روبان دیگر را به اوداد.

مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتاری با کارمندانش شهرت داشت، رفت و به او گفت که صمیمانه اورا به خاطر نبوغ کاری اش تحسین می کند، سپس یکی از روبان های آبی را روی یقه کت رئیسش چسباند و آخرین روبان را به او داد.

آن شب، رئیس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر 14 ساله اش نشست و به او گفت: امروز یکی از کارمندانم به من گفت که مرا تحسین می کند و به خاطر نبوغ کاری ام، روبانی آبی به من داد که روی آن نوشته بود:

« من آدم تاثیر گذاری هستم »

او یک روبان اضافی هم داد و از من خواست از کس دیگری قدردانی کنم. هنگامی که داشتم به سمت خانه می آمدم، فکر می کردم که روبان را به چه کسی بدهم و به یاد تو افتادم. من می خواهم از تو قدردانی کنم، مشغله کاری من بسیار زیاد است و وقتی شبها به خانه می آیم توجه زیادی به تو نمی کنم...

اما امشب می خواهم کنارت بنشینم و به توبگویم که چقدر برایم عزیزی و می خواهم بدانی که تو بر روی زندگی من تاثیر گذار بوده ای. و روبان آبی را به پسرش داد.

پسر که کاملا شگفت زده شده بود به گریه افتاد... به پدر نگاه کرد و با صدای لرزان گفت: من می خواستم امشب خودکشی کنم، اصلا فکر نمی کردم که وجود من برایتان اهمیتی داشته باشد... !

فردا که رئیس به اداره آمد، آدم دیگری شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی زد و طوری رفتار می کرد ه همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روی او تاثیر گذار بوده اند.

 

 من آدم تاثیر گذاری هستم

روبان آبی را از هر طریق می توان فرستاد.

من روبان آبی را همراه این مطلب برای همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشته اند و با مهربانی درسهای بزرگ زندگی را به من آموختند، می فرستم.

با تمام احساسم...

 

چهارشنبه 27 آبان1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

برخیز خوب من

 

 

 برخیز خوب من

 در کوچه های شهر،

                             شباهنگام،

 باید سرود خواند

 شهری که خفته، بانگ تو بیدار می کند.

 برخیز خوب من،

 در کوچه های شهر شبانه، سرود باید خواند.

 بر من

 من_ درون من،بانگ می زند؛

             « بیدار باش

                        هشیار! »

 دیدم سیماب صبحگاهی

 از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت

 

 « اینک امید من؛

 « برخیز و خواب را...

 « برخیز و باز روشنی آفتاب را...

 

 

شنبه 23 آبان1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

تعظیمی در برابر زلالی ات

 

زیر باران

 

اینجا زیر باران به انتظار ایستاده ام، تا حس بی قرار دیگری در درون دلم تولد پذیرد تا توانم فریادی سردهم.

همیشه در آغاز کلام کم آورده ام و اینبار هم که می خواهم دست در قلم برم و چیزی بنگارم چون کبوتری شکسته بال از پرواز خیال وامانده ام.

از آن روز که پرده میان من و تو برافتاده شرم دارم، که آنگونه که می خواهم واژگان را در پیشگاهت به تعظیم وا دارم. به خدا شرم دارم و این شرم توان نوشتن را از این دل می گیرد. می ترسم، می ترسم دوباره به پریشانی متهم شوم، می ترسم که دوباره این واژگان خشتی شوند و دیواری بسازند میان من وتو... می ترسم و قلم رها می سازم. اما تمنای دل را چه کنم؟! چگونه رضایش دهم تا دست از قلم کشد؟!

بسیار به کلبه ات آمده ام وشرمسار بی هیچ رد پایی عبور کرده ام، تا مبادا دوباره این شکست سکوت گلی را پرپر سازد.

تو خودت خوب می دانی که این تندیس نامه خیالم، این برکه باران اندیشه ام، جز تو هیچ گوش شنوایی ندارد و هیچ تمنایی هم برای شنیدنش از سوی دیگری.اما اگر فریادی هست و دلنوشته ای، نه از پریشانی است، نه... به خدا تنها تسکینی است برای این دل دردمند، دل خوشی ای است از برای ماندن و بهانه ای است برای نفس کشیدن.

ببین هنوز دستانم می لرزند، هنوز دلهره از درون_ این دل گام برنداشته، اما پریشان نیستم، که اگر پریشانی باشد، تو خوب می دانی چگونه لیلا زده ام کنی و از خویشتنت برهانی ام.

اما دیگر این دل نوشته ها نه از جنس_ " عاشقانه ای به مینای مهتاب " است، نه!... که تعظیمی است در پیشگاه زلالی ات.

دیشب بعد از فرسنگها گذر زمان از اولین خواندنت، دریافتم که این تنها واژگان نیستند که مرا و تو را به هم پیوند می زنند، که حس مشترکی است، زنجیره ی این پیوند راهی است که تو درونش گام می نهی و من هنوز، کورمال کورمال می کاومش، تا بیابمش، رد گامهایت می گیرم تا شاید من نیز برسم، تا بال پروازم دهد، تا شاید لایق آن شوم که در برویم بگشاید، تا شاید لایق شوم و در سجده گاهش توانم سکوت بشکنم و بخوانمش.

می دانی!؟ هرگاه که فریاد قلمت به گوش این دل می رسد، چقدر می خوانمت؟! آنقدر این واژگان ردیف کرده ات را تکرار می کنم که ازبرم می شود، آنگاه چشم می بندم و با دیدگان بسته وشبنم زده دوباره می خوانمت؛ تا حس کنم آن لحظه ای را که تو در آن لحظه فریادشان سر دادی، تا درکش کنم این همه را، می خوانمت تا رد گامهایت گیرم و در آن حسی افتم که تو با شتاب سوی او می روی، بی هیچ لغزشی، بی هیچ اضطرابی و بی هیچ مکثی. تنها گام بر می داری و می گذری، و همه از این عبور زلالت مات و مبهوت می نگرندت.

نگو که دینی بر گردنم نیست، که اگر هنوز ایستاده ام، اگر هنوز کور سو نوری از فانوس دل بر می خیزد به همت پاکی و قداست واژگان توست. نگو که به تو وام دار نیستم، که اگر این دل هنوز توان باریدن دارد، آسمانش ازآن توست.

تو را به حرمت این باران اشکها، نگو که اینبار هم حرمت نگاه نداشته ام، ...

که دیگر خوب می دانم، " لیلای_لیلی " کجای این دل نشسته و " مینای مهتاب " کجا!!!؟

تو را به حرمت  شکوه و قداست نام لیلای لیلی ات، اینبار هم نخواه که قلم بر زمین بگذارم و این اندیشه را خاکسپاری اش کنم، که با شنیدن دردواره هایم، شوری در دلم افکن تا بخوانم آن لیلای لیلی را آنگونه که آرزویش دارم، یاری ام ده تا در ره کوی یار قامی از سر کژی برندارم. بگذار حس کنم هنوز لایق شنیدن هستم.بگذار این بغض آرام آرام در این حنجره بشکند و اشکی شود از برای زدودن زنگار دلم.

تو را به حرمت این باران، که از ابتدای این گفتگو، بی هیچ درنگی بر سرم می ریزد، اینبار دیگر گونه بخوان؛ این برگریزان درخت اندیشه پاییزی ام را.....

 

                                                                          در سحرگاهی دل انگیز

                                                                                    زیر باران

                                                                        بعد_ دو رکعت نماز عشق

                                                                                 ساعت 6:25  

 

      

پنجشنبه 14 آبان1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

THE WORDS " I LOVE YOU "

 

THE  WORDS  " I  LOVE  YOU "

 

he said  " come  with  me  and  you  will see  the  light  that  shines  For  eternity "

و او گفت؛ " با من بیایید و خواهید دید آن نوری را که تا ابدیت می تابد "

 

Be  strong  and  learn  to  say  the  word  " I  Love  You "

قوی باشید و بیاموزید که بگویید " دوستت می دارم "

 

 

 


ادامه مطلب

جمعه 8 آبان1388  بغضم تکید با حنجره کبود  |

 

 



و شما
ای گوشهایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،
پس از این جز سکوت ، سخنی نخواهم گفت
و شما
ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،
پس از این، جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم
پس از این مرا کم تر خواهید دید.


 

 

من از بی تو بودن هراس دارم
من آدم تاثیر گذاری هستم
برخیز خوب من
تعظیمی در برابر زلالی ات
THE WORDS " I LOVE YOU "
حرفهایی دارم با تو
همین امشب بود که بر من گذشت...
طلوع
عاشقانه ای به پیشگاه مینای مهتاب
بر خاک اوفتاده ام

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

 

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
رویای فردا
من و هزارتوهای ذهنم
پراز خاطرات ترک خورده ایم
وسعت تنهايي
تندیس خیال
نگريستن،عشق،انتظار،مرگ
كتيبه شكسته
حرفهاي يه دختر غمگين
پاکت نامه
تنهاترین
گذرگاه شیشه ای
یاس پنج پر
از سمت راست حرکت کنین
مناجات نامه
خلوت من
هرانک
spotlight
●••حیاط خلوت قلبم●••
کویر کوچک من

 

Dr. Ali Shariati
دیوان حافظ
لغت نامه دهخدا
وبلاگهای بروز شده