|

یک اسیر، سالها توی کلبه تنهاییش نشسته بود و منتظراومدن کسی بود، منتظر یه قاصدک، منتظر یکی شبیه بارون ، شبیه نور، منتظر یه عابر، یه رهگذر ساده.
سالها توی این کلبه حقیرانه خویش نشسته بود، اما کسی سراغی ازش نمی گرفت، همه سالها فقط صدای باد و بارون همدم تنهایی هاش بود، فقط با صدای بارون آروم می شد و با صدای باد به خود می لرزید.
نصف شبها با یه کابوس وحشتناک بیدار می شد و می دید هیچ کی دورو برش نیست، همه جا سیاهی است و سیاهی، همه جا سکوت و انزوا.
تک و تنها همه سالها رو سر کرده بود و کسی سراغش و نمی گرفت.
یه لحظه، یه کسی شبیه بارون، از جنس نور، از جنس فرشته، یه کسی که شبیه_.... نمی دونم (هرچی که دوست دارین اسمش و بزارین) از کنار کلبه این اسیر میگذره و بهش سلام می کنه.
و این تنها، این خسته که عمری در سکوت و انزوا سر کرده، نمیدونه باید چکارکنه، نمی دونه چطوری باید قصه تنهایی هاش و بازگو کنه، شاید از شوق زیاد این فرشته رو ناراحت می کنه، شاید بغض هایی که تو گلوش سنگینی می کنه رو یه جور دیگه فریاد می زنه که این فرشته رو می رنجونه، اما هیچ وقت خواست قلبی اش این نبود.هیچ وقت...
چند روزی بود یه فرشته، می خواست حرفهام و بشنوه، می خواست درد دلام و گوش کنه، اون یه فرشته بود و هست، دلش مثل آسمون مهربون و مثل دریا زلال، یه فرشته که با حرفهاش آرومم می کرد. می خواست آروم بشم. یهویی نمی دونم چی شد، هنوزم باورش سخته برام. اسمم و پریشون گذاشت و رفت. برام درس سکوت و یاد داد و رفت. نه! من ازش دور شدم، آخه یکی که سالها همه حرفهاش، تو بغض کبودش دفن شدن نمی دونه چطوری باید فریاد بزنه.

امشب حال و هوای عجیبی داشتم، آروم آروم می گریستم، بی آنکه بدونم چرا؟!، چقدر؟!، چگونه؟!، و برا چی؟!
اما به اندازه تمام شبهای دلتنگی ام، به اندازه تمام شبهای در سکوت نشسته ام، به اندازه تمام شبهای در انتظار مانده ام گریستم و سکوت محزونم را با گریه ای محزون تر و شکننده تر شکستم.
می خواستم آرام شوم. اما چگونه؟!....
آری آرامشکده ام. همانجا که دیر زمانی خوابگاه شبهای دلتنگی ام بود، یادم آمد.
آرام آرام، پای پیاده چون دیوانه ای گم کرده راه، سوی آرامشکده ام روان شدم.
آرام آرام، در سکوت، در این آرامش شب، در سیاهی شب گورستان قدم زدم، تا شاید بتوانم، آنچه را که در سینه ام سنگی می کند، همین جا، کنار هزارن خفته، با حضور این شاهدان خموش، به خاک بسپارمش.
زیر لب زمزمه می کنم آیه مرگ خویش را و آرام، مات و مبهوت می گذرم از میان هزاران خوابگاه ابدی، می گذرم تا برسم بر سر مزار خویش، بر سر گور سرد و خالی خویش، که گوش شنوای بغضهای یخ کرده ام هست.
جامه برمی کنم، آرام آرام می خزم در این خانه، و هرلحظه سکوتی هولناک سراپای وجودم را به زنجیر می کشد. رو به آسمان نظاره گر می شوم، ستاره ها نیز به خواب رفته اند. چشم می بندم و به انتظار می نشینم،.... شاید این دم، این نفس، سینه ام را برای همیشه ترک کند......
صدایی بیدارم می سازد، غرش آسمان است. نمی دانم چقدری است که در این گور سرد از سنگینی پلکهایم می گذرد. بر می خیزم، قطره ای گونه ام را نوازش می دهد و به یکباره خیس می شوم.
به خیالم این آسمان است که میگرید، هنوز گنگ هستم.آری این آسمان است که سرخگونه ریزریز می بارد. باران دارد گناه زمین را می شوید، گناه ما خاکیان را، و من هنوز بغض کرده... با خیالات خود درگیر.
یادم آمد من نیز برای تطهیر شدن باید اشک ریزم و زمین وزمانم را بشویم، تا آرام و سبکبال پر_ پرواز گیرم.
اشک در چشمانم حلقه می زند و بیقرار زیر لب زمزمه می کنم؛
" ای وای براسیری، کز یاد رفته باشد،
کز یاد رفته باشد،
در دام مانده باشد،
صیاد رفته باشد،
آواز تیشه امشب، از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین
فرهاد رفته باشد."
|